اندازه ی عشقی!پر از حرفای ساده*~*

خوبم خوووووووووب

من نگران تو نیستم با این اسم عجیب غریبم هیچکی منو برات تکرار نمیکنه اما اسم تو....اونقدر هستی اطرافم که وقت نمیکنم یادم بیارم که باید فراموش شی...سخته سخت... 


الان که فکر میکنم نگران تو هم هستم...کسی نیست دستای همیشه یختو *ها* کنه گرم شه... 



امشبرو از غم نگو نیستم...

خوبم خوبم خوبم خوبم خووووب...

چه بوی خوبی این بوی چوبه...


بارون بارونه...زمینا تر میشه.. 



-میدونستی چه قدر دوست دارم؟؟

+آره.انقدر زر نزن بگیر بخواب

-باشه

+شوخی کردم واس چی ناراحت میشی..ولی واقعا خیلی خستم...شب بخیر

-شب بخیر

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1389ساعت 23:45  توسط نشمیل  | 

بعد 1688 روز

چای رو میریزم و میرم توی بالکن...یخ میکنم از سرمای اسفند از همه ی نبودنات...وقتایی رو دارم میگذرونم که

دیگه نه چای گرمم میکنه نه ابی و ویگن و سیاوش آرومم میکنه نه تنهایی گشتن تو این خیابونای شلوغ

سرگرمم میکنه...بد دورانیه خلاصه اما...



**** بعد 1688 روز نفهمیدنت الان دیگه اونقدر میفهممت که بتونی با خیال راحت حرفاتو بزنی و کنارم راه بیای.

***تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه میریزی..

**این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی میگم تو رو اونقدر قبولت دارم که ازت میخوام بعضی وقتا که مثل الان

تعطیلم جای منم تصمیم بگیری و ممنونم ازت......بعضی وقتا


*من:خسته نیستم یه کم بی حوصلم فقط...

مامان:آهااااا...خب پس خسته نباشی دخترم...

من:آررررره دیگه://////

یه همچین آدمایی اطراف منن...


***********بی ربط ترین نوشته:لعنت بر ذات اونکه شبا لیزر میندازه تو اتاق من...نمیدونم از بالای کوه

میندازه مرتیکه بیکار و حتمااا عمله...


+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1389ساعت 15:46  توسط نشمیل  | 

دیازپام(...)

 فکر های دیازپامی...
 خواب های دیازپامی...
 روزگار دیازپامی...
 آدمای دیازپامی...
 زندگی دیازپامی...

میپسندم...

 

شاکی نباشم بهتر است برایم...

آنقدر بود حضورم که لحظه ایی سکوتم را عجیب دانستی...عادتت میشود..قول مردانه...

در حال حاضر قسمتی از زندگیم را حاضرم بدهم اما تحمل نکنم سنگینیه نگاه مثلا نگرانت را...

 از آن وقت هایی ست که احتمالا ساعت ها در خیابان های سفید بچرخم و ابی گوش کنم و یاد خاطرات نننکنم..و البته که چراغ روشن بنزین هم نگرانم نمی کند حتی اگر در دورترین نقطه باشم...

بی انصاف نباش...گفته بودم برایت؟؟هر جور که حساب میکنم با این ریاضیات ضعیفم باز هم نقطه ی قرار گیری من در روی زمین به طول و عرض جغرافیایی خاطراتمان نزدیکتر است...

بمانی نمانی دیگر مسئله ی شخصی خودت است من که مسئله ام را حل کردم...

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1389ساعت 1:20  توسط نشمیل  | 

...پایان من...

*~*~*~*ترجیح میدهم سکوت کنم وقتی بهترین حرف هایم هم بدترت میکند*~*~*~

 

**** نباشم بهتر است برایت....دور میشوم از دنیای مجازی هم چون میخواهم به معنای واقعی کلمه از

 هرطرف تنها باشم نه فقط ازطرف فردی خاص...

تو میخواستی تنها بودن را، گویا من پیشی گرفتم...نمیدانم چرا...شاید همان صبری که برایت میگفتم

یکدفعه به پایان رسید در اوج صبوری ام و اضافه شدی به لیست سیاه ذهنم مانند همانی که میدانی..!

***اصلا نپرسیدی از خودت چرا در پیاده روی های طولانیمان سکوت کرده بودم و برعکس راه نرفتم تا

رودررویت شوم برای بوسیدنت؟؟اصلا؟؟باورش هم سخت است...اصلا؟!

توهین نباشد اما خووووب فرافکنی کردی و چشمانت را بستی...

 دلم تنگ میشود برای آغوشت...دلم میگیرد حتی گاهی...دلم هوایت را هم میکند زیاد...نادیده میگیرم

اما.درست مثل تو...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 12:16  توسط نشمیل  | 

شاید بزرگ ترین آرزوم اینه که این باغ جلوی خونه رو کلا خراب کنم جاش یه برج بسازم اون طبقه ای رو که کاملا به آشپزخونش مشرفم رو اجاره بدم به چند تا دانشجوی پسر بعد ببینم چطوری آشپزی میکنن...
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1389ساعت 0:46  توسط نشمیل  | 

دوس دارم وقتایی رو که خودمو مجبور میکنم اونقدر به یه آهنگ گوش بدم که حالم ازش بهم بخوره..

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1389ساعت 0:33  توسط نشمیل  | 

جات عجیب خالیه تو این شبای قدر...تو توی اون حرم با اون عظمت،من توی اتاقم به این کوچیکی...

تو رو طلبید طبق معمول منو نه...

 الان نیستی،داره غصم میگیره... نیستی من ولی نافرم دلم میخواد سرمو بزارم رو پاهاتو با هم جوشن

کبیر بخونیم و اشکامو پاک کنی و پیشونیم و ببوسی و سحری بخوریم ونمازمونم بخونیم و بخوابی و من

 نگات کنم فقط...

 

****تو میخندی...حواست نیست.من آروم میمیرم...

چه بی منطق به چشمات میشه عادت کرد...

توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد.......

میرم امام زاده صالح امشب...دلم گرفته...زیاد...

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1389ساعت 23:23  توسط نشمیل  | 

بی مقدمه

******تو عاشق نیستی خب شاید باشی بیمار...

            منم پوستمو میسوزونم با یه آتیش سیگار...

             تو نمیتونی عاشق باشی...متاسفم...

شاید هیچ وقت حسم نکنی..هیچ وقت...

حتی اگه دستاتو بیاری سمتم که کمرمو بگیری و گردنمو ببوسی...

شایدم ببینیم درست وقتی که دستم دور گردن اونیه که بغلم کرده و دارم میبوسمش...

**کلآ دوس داشتم وقتایی رو که عجیب نگاه میکردم به رفتنت و گوش میدادم به بوق قطع کردنت...

*~*~*نیستی ببینی نشمیل با رنگ موی جدید باز همون نشمیل قدیم شده که معصوم

 نگات میکرد که حرفاتو براش ترجمه کنی و و و...

 

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1389ساعت 18:54  توسط نشمیل  | 

بردی از یادم...دادی بر بادم...با یادت شادم

یادم میاد تموم وقتایی که تو چشام نگاه میکردی و یادم نیست هیچ وقت گفته باشی دوست دارم...

یادم میاد ولی "منم دوست دارم" هاتو بعد از دوست دارم من اونم واسه رودروایسی...

این یعنی قبول کردم شروع پایان دادن به تو رو...

به همون خدایی که می پرستیمش،باعشق داری تموم میشی...با عشق اما...

یه طرفه موندن،یه طرفه خواستن،و و و...از همه ی یه طرفه ها بیزارم دیگه...

اینم یعنی قبول کردم علاقه و عشق رو نمیشه جبران کرد

 به قول یه دوست:هر کی تو زندگی یه بار واقعآ عاشق میشه و یه بار هم واقعآ معشوق...خوش بحال

 اونایی که با یه نفر هر دو رو تجربه میکنن...

 

میدونی؟ آدما تا وقتی دارنش نمیبیننش و چشماشون فقط دنبال یه فرد دیگه میگرده..مهم نیست خوب

 یا بد...مهمه متفاوت باشه،یه چیز که بهش عادت نکرده باشن، یه چیزی که هنوز به دستش نیاورده

باشن و یه چیز که تکراری نباشه...بعد واسه پیدا کردنش،اولی رو ول میکنن غافل از اینکه اولی همونیه

که با همه ی سختی ها پا به پاشون اومده و اون تازه هه وقتی قبول کرده باشه که هر کس دیگه هم

جاش بود قبول میکرد و ...بعد یه مدت شاید طولانی طرف تازه میفهمه چی شد وقتی علاقه و وفاداری

یارمهربونش به شرایط مادی بستگی داره..وقتی میفهمه که هم اولی یکی رو داره که قدرشو میدونه هم

دومی یکی رو داره که این رفت جاش و پر کنه که یه هفته از تفریحش نزنه . اون موقع میفهمه کی بدون

 هیچ چشم داشتی غیر محبت،میخواستش و کی...البته شاید تا آخر عمرم نفهمه

 

*****خودتو درگیر نکن...برو...راحت برو...با دعای خیر

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1389ساعت 1:57  توسط نشمیل  | 

فراموش

بت فک میکنم و هی شونه هامو بالا میندازم بغضم میکنم ولی هی...بعدشم سرم نا فرم تیر میکشه

درست مثه وقتی که قطع کردی روم.حداقل فحش نده بشر باش.

 

 دارم یه آهنگ گوش میدم.کریستی برگ...دونه دونه ایستکایی که خوردیم میریزه رو سرم...یخ میکنم از

 ضعف اعصاب مخصوصآ وقتی یادم میاد تازگیا عوض شدم انگار

 

تو مجرد باش ولی من هنوز متعهدم و هنوز متآهل نیستم...بد پروژه ی رو مخیه این حرکاتت...اصن تعریف

 نشده واسم لا مصب...

 

بعضی وقتا...بعضی حرفا...بعضی کارا..راحته ولی گرون تموم میشه...حالا واسه تو راحته واسه من گرون

 تموم میشه...مخصوصا اگه بدون تو برم تولد...زیاد سختمه...زیاد

 

نشمیل؟اصن درک میکنی بازی رو یا هنوزم میخوای تاس بریزی واسه حفظ آبروو..

 

میگه انگیزه...ریدم تو

هرچی کم توقعیه که الان هوس دو روز اینور و اونور پتک میشه کوبونده میشه تو مغزت.

 

***اینا همه چرته...آخرشم خداس که باید بخواد یا نخواد.مخم کار نمیکنه از این به بعدشو...فراموش.

 

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1389ساعت 1:10  توسط نشمیل  | 

بسیارهنوز...

چهار گزینه مانده برایم...

رفتن

رفتن 

رفتن

رفتن

عجیب حق انتخابم را جدی گرفتی...

همین حس دوستانه آزاد گذاشتنم را دوست دارم که دوستت دارم

 بعد چهار سال بسیارهنوز...

+ نوشته شده در  دوم تیر 1389ساعت 15:58  توسط نشمیل  | 

$$$$=%0 LoVe

  

٫*٫*٫*توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست

                                                     میدونی تو قلب من نقطه ی تزویری نیست        LoVe

                 گریه ی شبونه رو جز تو که تسکینی نیست

 

٫*٫*٫*٫*من به فکر غربت مسافرام...آخرین ضربه رو محکم تر بزن...

 

٬*٬*٬*٬*٬*من و هجوم گریه از یاد تو فراموش...

 

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤

تقدیمی محض واسه خود خودش که نا فرم میدووونه یه بار سگ چرخ با چیپس لیمو و طالبی خوردن با

 دستای کثیف و با لب و لوچه ی آویزون٬ تو پارک خودمون و ۲۴ متری رو باهاش٬با هزار بار مهمونی

 لوکس و رستوران آن چنانی واز این سطحی بازیای زود گذر عوض نمیکنم

 

                                ٬¤٪٬٪¤با تو من مالک دنیام...با تو در نهایتم من×٬٪×*¤

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:58  توسط نشمیل  | 

میکوبه قلبم هنوز تو سینم

این اپ با بقیه فرق داره...فرقشم اینه که به خودم زحمت ندادم جمله بندی کنم

 

***ببین جناب شیر،یه بز شاید دهنشو ببنده و صداش در نیاد ولی خووووووووب میدونه چطوری یه شیر

 و راااام کنه...

 

****هی...رفیق پریشونیام ...سیاه نویست رعشه وار سکوت کرده این روز ها...

*****شکر...ما که خوشحالیم.حالا شما هی خاموشی بزن...

******بخند بابا...بخخخخند...((حافظه ی مشترک مورد نظر به × رفته،به اسم قشنگت قسم، یادم

 نیس،بتاز رفیق..من و شما نداره..نشمیل و کینه؟؟))

 

!٬!٬!٬!٬؟؟؟سوال:تا حالا خواستی یه قلیون و یه ۴ دیواریه شیشه ایه بی پنجره وبی وسیله کنار ساحل

داشته باشی و انقدر دود تولید کنی که هیچی رو نبینی؟!

 

                                                 خلاصه ی این شوت نویسی ها:

 

                    ترجیح میدم بخندم و از زندگی fuck*tor* بگیرم...نافرم زدم به زاویه پسر جون...

                                     به قول خودت:       علی علی...

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1388ساعت 19:11  توسط نشمیل  | 

اين سه شنبه هاي روان گردان...


سه شنبه :

حس محکوم به اعدامی رو دارم که در آخرین لحظه بهش میگن :


-تو آزادی

و چند لحظه بعد:

.

.

-ببخشید..اشتباه شد....برگرد بالای دار.



بهت گفتم همون موقع...يادته؟ناجور ذوقم ته نشين شد...


 ***چون بهش نیاز داری دوستش داری، یا چون دوستش داری بهش نیاز داری؟

-چون دوستش دارم بی نیاز ترین ادم دنیام.

*** من یک آدم معمولی هستم با دنیایی معمولی‌تر، خوب
 نمی‌‌نویسم و خوب حرف نمی‌زنم، ادعایی هم ندارم
اما خوب می‌فهمم، خیلی خوب، و خوب‌تر از آن
سکوت می‌کنم .مخصوصاً اگر پای حفظ حرمت دوست و دوستی درمیان باشد، خودم را به نفهمی هم می‌زنم

***گوشتو بيار...باشه؟

***خدا؟من كه قول دادم...قهري هنوز؟خدا جونم؟الان دارم عجيب نگات ميكنم...يه حركت...

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 23:36  توسط نشمیل  | 

*~*تقديمي*~*

(((((اون روزا ما دلي داشتيم واسه بردن...الانم داريم...اگه بخواي...فقط اگه بخواي...)))))


*********كاملآ خصوصي:من به نبودنت عادت كردم...اما به نداشتنت نميذارم عادتم بدي...

خوووووووووب اينو بكن تو اون كله ي پوكه دوس داشتنيت فرمانرواي شريف من...منتظرم

هنوز...*********


مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد...گرچه حقيقت ما انقدر شيرين مانده هنوز كه با اين

تلخي ها طعم عوض نمي كند...باور كن!!!




***بيا برگرد تا خونه از عادتت سير نشده...

                                                   بيا تا اومدنت دير نشده...

                                                                        تا هنوز فاصلمون جوونه و پير نشده...!!!


***ساده اما حيرت آور...شوق تكرار تو دارم وقتي مي رسم به آخر...



***هيچ كسي هنوز تو دنيا مثه من كه دل نداده...با تو من پرواز كردم...پرواز كردم...پرواز...


***بيا...قول ميدم به صرف پيتزا شانسي كه نه...گرووونه.به صرف چيپس ليمو و ايستك دعوتت

كنم+پرسه زني هاي نيمه شب تابستان در 24 متري ها كه ثابت كنم به تو از 24 متر بيشتر

ميشود...خوب فكر هايت را بكن...اين يك دعوت ساده اما جدي ست...باور كن...!




***ترجيح مي دهم در خيابان با كفش هايم راه بروم و به خدا فكر كنم نه اينكه در مسجد


بنشينم و به كفش هايم فكر كنم! (دكتر علي شريعتي)



و در آخر...بخند بابا...(بابا ايهام داشت)

                

                                     

  اين هم از پست جديد...خودمونيم ولي خوب ميدوني چطور منو به روزمرگي بكشوني...

خوبم ميتوني...تبريك ميگم...براي تو...از الف اول تا همين جا...همش مال تو...



                                                دوست دارم

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 12:31  توسط نشمیل  | 

مطالب قدیمی‌تر